دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389
«بسم رب الشهداوالصدیقین»توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی خونه مرتضی روبه من کرد وگفت:«پسره انگارنه انگار که خدایی هست،پیغمبری هست،قیامتی،نمازنمی خونه...» باورنکردم وگفتم:«تهمت نزن مرتضیوازکجامعلوم که نمی خونه،شاید شما ندیدنش.شاید پنهونی می خونه که ریا نشه» اصغرانگار که مطلبی به ذهنش رسیده باشه وبخواد برای غلبه برمن ازش استفاده کنه گفت:«اخه نماز واجب که ریا نداره پس اگه اینطور باشه حاج اقا سماوات هم باید نمازشو یواشکی بخونه.آره؟» مش صفریه نگاه سنگین به اصغرومرتضی انداخت وگفت:«روایت هست که اگه سه شبانه روز بایکی بودی ووقت نماز به اندازه ی دورزدن یه نخل ازش دور شدی نباید بهش تهمت تارک الصلاة بودن بزنی.گناه تهمت سنگین تراز بار تمامی کوه...» اصغروسط حرف مشتی پریدوگفت:«مشتی من خودم پری روز وقت نماز صبح زاغشو چوب زدم به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...» گفتم:«یعنی خودت هم نمازتو نخوندی؟؟؟» - مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم اومدم توی سنگر،تاخود طلوع افتاب کشیکشو کشیدم. - خوب شاید همون موقع که تو رفتی نمازتو بخونی اونم نمازشو خونده... مشتی که انگار یه هسته ی خرما توی گلوش گیرکرده باشه سرفه ای کردودست گذاشت روی زانووبلندشد، وقت بیرون رفتن از سنگر گفت:«استغفرالله ربی واتوب الیه...» بعد،انگار بخواد ازجایی فرار کنه به سرعت از سنگر دور شد.اصغرکوتاه نیامدوروبه من گفت:«جواد جون،فدات شم!مگه حدیث نداریم کسی که نمازشو عمدا ترک کنه از رحمت خدا بدوره؟» - بابا از کجا می دونی تو اخه؟!این بد بخت تازه یه هفته است اومده ،کم کم معلوم میشه دنیا دست کیه... ادم مرموزی بود؛ساکت وتودار.اصلا انگار نمی توانست باکسی ارتباط برقرار کنه چندباری سعی کردم بهش نزدیک شم،امانشد فقط فهمیدم اسمش کیارش است وداوطلب به جبهه امده از اشپزغذایش رامی گرفت ومی رفت گوشه ای مشغول خوردن میشد.اصلا با جمع کاری نداشت؛فقط برای رزم شب وصبحگاه با بچه ها یکجا می دیدمش اغلب هم سعی می کرد دژبان بایسته تا اینکه بره کمین. یه بار یکی از بچه های دسته ی ویژه بهش متلک انداخته بود که:«رفیقمون از کمین می ترسه!توی دژبانی بیشتربهش حال میده...» فقط یه نگاه ویه لبخند؛تحویلش داده ورفت سمت دستشویی ها؛هرچند دیدم درحال رفتن داره اشکاشو ازروی صورت سفیدوریش های بورش پاک می کنه. دوروز بعداز این ماجرا بودکه به سنگرعملیات امدوگفت:«می خوام برم کمین» حاج اکبر یه نگاهی بهش انداخت وگفت:«ارش جان!داوطلب کمین تکمیله...» - کیارش هستم حاج اقا! - ببخشیدعزیزم،شرمنده!کیارش گل اسمت فراموشم شده بود. - خواهش می کنم حاج اقا!حالا نمیشه یه جوری مارا هم جابدی؟ حاجی مکثی کردوگفت:«چشم سعی می کنم...» - لطف می کنی حاجی... شب باز رفتم سمتش وسلام کردم.به گرمی جواب سلامم راداد ورفت،چند قدمی که برداشت،برگشت سمت من وگفت:«شماهم می ری سنگر کمین اقا جواد؟!» - آره،چطور مگه؟ من منی کردوگفت:«نزدیک عراقی هاست؟!» - آره توی محدوده ی اوناست چطورمگه؟! - هیچی همین طوری.... تشکری کردورفت سمت سنگر خودش. اخرای شب بود که رفتم سمت سنگرعملیات.حاج اکبردراز کشیده بود،تاوارد شدم بلند شدوباوجود اصرارمن وفشار بازوهام روی شونش،تمام قدجلوم ایستادوگفت:«بفرماجواد جون بفرما...» - شرمنده حاجی!مزاحمت شدم دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم،ولی دیدم متوجه شدی،باخودم گفتم زشته.بازم ببخشید! - خداببخشه جوادجون!این حرفا چیه؟خوش اومدی. - حاجی!غرض ازمزاحمت،می خواستم بگم این پسره کیارش رابذاربا من بیاد کمین،می خوام یه فرصت خوب گیر بیارم تاباهاش تنهاباشم. حاجی لبخند زدوادامه داد:«حاج اقا سماوات که اینجابودمی گفت توی گردان، دنبالش حرفایی می زنن.تودیگه چرا دنبالشیب؟واسه چی می خوای باهاش بری کمین؟» - می خوام سراز کارش دربیارم.خوب حاجی جون،به نظرشمافرصت بهتری از کمین دونفره پیدا میشه که من بااون 24ساعت تنها باشم؟ والله چه عرض کنم؟بااوصافی که من شنیدم اصلا بعید می دونم بهخش اجازه بدم بره کمین.میگن اهل نماز نیست،فقط هم تو مراسم زیارت عاشورا شرکت می کنه نه چیز دیگه. - باز خدارو شکرکه زیارت عاشورا می خونه من فکر می کردم اونم نمیاد. - پس توهم شنیدی؟مگه نه؟ - آره منم یه چیزایی شنیدم. - بهش شک داشتم حتی فکرکردم ستون پنجمی باشه،امادیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه نمیاد تو گردان بی نمازی کنه که تابلو بشه درست نمی گم؟ - چرااتفاقا منم به این موضوع فکر کرده بودم واسه همین مطمئنم این یه لمی تو کارش هست که این طوریه. وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.
- از حفاظت خبرشوگرفتم،میگن سالمه.ولی هرچی به اقا رسول اصرارکردم که بگه این چه جورسالمیه که اهل نمازوخدا نیست،نگفت.
- خوب بلاخره چی میگی حاجی می فرستیش کمین یانه؟
- بایدروش فکرکنم ولی احتمال زیاد نه.من تا ته وتوی این قضیه رو درنیارم،بهش پانمی دم بره کمین.
-
هرطور صلاحه حاجی پس من منتظرخبرش باشم؟فقط اگه خواستی بفرستیش بامن بفرستش،باشه؟
- ببینم چی میشه.
حاجی
فرستاده بود دنبالم رفتم سمت سنگر عملیات .پتوروکنار زدم.دیدم کیارش هم
توی سنگر نشسته سلام کردم ووارد شدم.حاجی طبق عادت همیشگی اش که موقع ورود
همه تمام قدمی ایستاد جلوی پام تمام قد بلندشدوگفت:«خوش اومدی اقا جواد
بشین داداش!»
- شرمنده می کنی حاجی!
-
روکردم سمت کیارش ودستم رو دراز کردم طرفش وگفتم:«مخلص بچه های بالا هم
هستیم داداش یه ده تومنی بگیر به قاعده ی دو تومنی تحویل بگیر.»
دستم رابا محبت فشردوسرخ شد.چشم های زاغش رو ازتوی چشمام
دزدیدوگفت:«اختیارداریداقا جواد!ماخاک پای شماییم!»
روکردم به حاجی وگفتم:«جانم حاجی،امری داشتید؟»
-
عرض شود خدمت اقاجواد گل که فرداکمین بااقاکیارش ،ان شاالله توی سنگر حبیب
اللهی.گفتم درجریان باشید واماده.امشب خوب استراحت کنید ساعت سه صبح
جابجایی نیرو داریم ان شاالله به سلامت برید برگردید.
من
درحالی که سعی داشتم تعجب،خوشحالی واضطرابم رو ازحاجی وکیارش پنهان کنم
چشمی گفتم وازدرسنگربیرون رفتم.توی دلم قنداب شدکه بیست وچهارساعت باکیارش
تنها توی یه قایق هستیم.هرچنددوست داشتم بدونمچطورحاج اکبرراضی شده که
کیارش رو توی تیم کمین راه بده؟فرصت خوبی بود تا سرازکارش دربیارم این پسر
که نه بهش می امد بدوشرور باشه ونه نفوذی پس چرا نماز نمی خونه؟چرا حفاظت
تاییدش کرده که بیاد گردان عملیات؟خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتونم برای
سوالایی که چهار پنج روزی ذهنم روسخت مشغول خودش کرده بودجوابی پیداکنم.
وقتی
دونفری توی سنگر کمین،بیست وچهار ساعت مامور شدیم با چشم خودم دیدم که
نماز نمی خوند.توی سنگر کمین در کمینش بودم تا سر حرف رو باز کنم.هرچه
تقلا کردم تا بتونم حرفم رو شروع کنم نشد.هواتاریک شده بود تقریباهیجده
ساعت بدون حرف خاصی باهم بودیم.کم کم داشتم ناامید می شدم که بلاخره دلم
رو زدم به دریا.وگفتم:«توکه واسه خاطرخدا می جنگی حیف نیس نماز نمی خونی؟»
اشک توی چشمای قشنگش جمع شدولی با لبخند گفت:«می تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»
-
یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟
- نه تا حالا نخوندم...
طوری این حرف رو رک وصریح گفت که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟
همان
وقت داخل سنگر کمین زیر اتش خمپاره ی دشمن تاجایی که خستگی اجازه دادنماز
خواندن را یادش دادم.توی تاریک روشنای صبح اولین نمازش روبامن
خواند.دونفربعدی با قایق پارویی امدندو جای مارا گرفتندسوار قایق شدیم تا
برگردیم پاروزدیم وهور را شکافتیم.هنوز مسافت زیادی نرفته بودیم که خمپاره
ای تو اب خورد وپارو از دستش افتاد.
ترکش
به فقسه ی سینه وزیر گردنش خورده بود سرش را توی بغل گرفتم باهرنفسی که می
کشید خون گرم ازکنار زخم سینه اش بیرون می زد.گردنش را روی دستم نگه داشته
بودم ،ولی دیدم فایده ای ندارد.باهرنفس ناقصی که می کشید هق هقی می کردو
خون از زخم گردنش بیرون می جهیدمثل یک ماهی تنش تکان می خوردکاری از دستم
ساخته نبود وفقط داشتم اسم خانم زهرا سلام الله را صدا می کردم چشم های
زاغش را نگاه می کردم که حالا حلقه ی خون تویشان جاگرفته بود.خرخر می
کرد.راه نفسش بسته شده بود.قلبم پاره پاره شده بود لبخندکمرنگی روی لبانش
مانده بوددرمقابل نگاه مطمئن ومصمم وزیبایش هیچ دفاعی نداشتم کم اورده
بودم وتحمل نداشتم.
ارام کف قایق خواباندمش وپارو را بدست گرفتم که دیدم به سختی انگشتانش را
تکان داد وروی سینه اش صلیبی کشیدوچشمش به اسمان خیره ماند...
گرفته شده ازمجله ای که باامدن مشایی روی کارخواسته یاناخواسته حضورش راکمرنگ کردند....(امتداد)
والسلام.
«یاحق»
|