تبليغاتX
سالک مبارز

سالک مبارز

پدر یتیمان عالم روزت مبارکـــــــــــــ !

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390
«بسم رب الشهداوالصدیقین»

                         

ولادت با سعادت مولای متقیان بر شیعیان سارسر جهان مبارک باد...

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 19:55 توسط سالک مبارز

کجایید شیعیان؟؟؟

جمعه بیستم خرداد 1390
«بسم رب الشهدا والصدیقین»

وبلاگ "وای بر هتاکین" رو حتما حتما ببینید.
این وبلاگ در اعتراض به توهین یک مشت احمق به امام هادی (ع) راه اندازی شده که کار خوبیه. امیدوارم ادامه داشته باشه.
                                        

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 11:11 توسط سالک مبارز

نشانه هایی ازآخر الزمان...

سه شنبه هفدهم خرداد 1390
 «بسم رب الشهدا والصدیقین»

شب از نيمه نيز گذشته است، ومن امشب هواي دلم باراني ست...

نشسته ام وبه نجواي عاشقانه ي بندگان پاک وصالح خدا که با وجود اندک بودنشان باز هم صداي العفوشان گوش فلک را کر مي کند گوش مي دهم ودعاي شيعياني که در فراق مولايشان بال بال مي زنند در قفس دنياو جان مي بازند که خدايا نزديکتر کن فرج مولايمان را...

اما کو...؟

کو آن 313تن يار؟؟ کو آن 313 تن مرد؟؟؟ کجايند آن 313 تن سردار؟؟؟؟ در کدامين گوشه ي جهانند؟؟؟؟؟ اصلا تعدادشان به 313 تن رسيده است؟؟؟؟؟؟

در اين زمانه که همه در گير ودار دنيايند ودنيا دوستي پيدا نمي شود 313 مرد که مرد باشند...

در اين زمانه که مردان شبيه زنان شده اند کجاست مرد واقعي*...

در این زمانه که مردمان فساد را می بینند ولی دم نمی زنند بس که عادت شده است انجام گناه ، کو کسانی که نهی کنند از منکر؟ کو مومنان واقعی؟**

مجالس اغلب همه محفل انس شده است با شیاطین ، رقاصه های خود فروخته دلبری می کنند برای عیاشان بی غیرت***....

ساقیان بازار کارشان بس گرم است****چه بگویم خدایا که تو بهتر گواهی وهر آنچه گویم تو می گویی می دانم....

خداوندم زنان ودختران براسبانی سوارند که شبیه مردانند این بی حجابان خانمان سوز با لباس هایی که... که موهای خود را چون کوهان شتر کرده اند*****

پس کی می آیی مولای ما؟؟؟

اینان اینان مگر نشان از ظهورت ندارند؟؟؟

مگر نشانه های آخر الزمان نیستند؟؟

پس کجایند آن 313 تن مرد؟ کجایند آن سرداران دلیر...

*و****امیر المومنین علی علیه السلام؛«از لحاظ لباس وقیافه زنان شبیه مردان ومردان شبیه زنان شوند ودر آن زمان شرابهای مست کننده را با تغییر نام مصرف کنند(آبجو، عرق، ویسکی، کنیاک و...)»

**امام جعفر صادق علیه السلام؛«دیدی گناه در میان اجتماع آشکار شود ومردم هم آنها را ببینند ولی جرات منع نداشته باشند...»

***پیامبراکرم صل الله علیه وآله وسلم:«وخانواده ها در دامن فساد سقوط کنند (بی حجابی، رقاصی، قمار و...)»

****امام جعفر صادق علیه السلام؛«وقتی دیدی علنا شراب خمر کنند افرادی که از خدا نمی ترسند مجلس شراب را رواج دهند»

*****پیامبراکرم صل الله علیه وآله وسلم:«در اخرالزمان  مردانی بر مرکب سوار شوند که زنهای انها شبیه مردانند زنهای ایشان اگرچه لباس پوشیده اند اما برهنه اند موهایشان مانند کوهان شتران خراسانی ست پس انها را لعنت کنید که ایشان لعنت شوندگانند واعلام کنید که نمازشان پذیرفته شود.»

«اللهم عجل لولیک الفرج»

یاحق

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 1:30 توسط سالک مبارز

امام زمان شهادت جد بزرگوارتان رابه تعزیت می نشینیم!

دوشنبه شانزدهم خرداد 1390

«بسم رب الشهدا والصدیقین»

                                            شهادت جانگداز امام هادی بر تمام مسلمانان جهان تسبیت باد...


شهادت دهمین خورشید تابناک امامت وولایت بر امام زمان تعزیت و تسلیت باد...

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 15:7 توسط سالک مبارز

قرارهای بی قرار....

چهارشنبه چهارم خرداد 1390

هنوز گریه براین جویبار کافی نیست
ببار،ابر بهاری،ببار،کافی نیست

چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار کافی نیست

به جرم عشق تو بگذار آتشم زنند
برای کشتن حلاج دار کافی نیست

گل سپیده به دشت سپید می روید
سپید بختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این انتظار سربرسد
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

شعر از فاضل نظری کتب سه گانه ی کتاب اقلیت

اللهم عجل لولیک الفرج

«یاحق»

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 23:17 توسط سالک مبارز

مادربزرگ خوبم منزل نومبارک!

جمعه بیست و هفتم اسفند 1389

«بسم رب الشهداوالصدیقین»

رفتی...

خوب می دانی چقدردوستت داشتم...

تورحمت خدابودی حیف که لایق نبودیم بیش از این درکنارت باشیم حیف...

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 9:54 توسط سالک مبارز

منتظر...

جمعه سیزدهم اسفند 1389
«بسم رب الشهدا والصدیقین»


اول سلام....

بازهم مثل همیشه آنجانشسته است باچشمانی منتظرگاهی صورتش خندان است وگاهی اخم...

تا آنجاکه یادم می آید شب های جمعه وجمعه ها سیمایش جوری دیگراست.

صدای دعای کمیلش شب جمعه ها قرار را از همه می گیردجمععه ها زودتر از همه بیدار می شود شاید اصلا تا صبح بیدار باشد...

مثل یک منتظر واقعی...

اشک تمام صورتش را خیس می کندقاب عکس باباجمعه ها با اشک غباراز دست می دهد...

تنها با چشمانش سخن می گویدمثل 25سال پیش که رفت...

آن زمان هم چشمانش منتظر بوداما یادم هست وقتی آمد دیگر چم نداشت که انتظار بکشد شاید فراق چشمانش به وصال رسیده بود....

اللهم العجل لولیک الفرج

«یاحق»

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 15:39 توسط سالک مبارز

قضاوت...

دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389
«بسم رب الشهداوالصدیقین»

توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی خونه مرتضی روبه من کرد وگفت:«پسره انگارنه انگار که خدایی هست،پیغمبری هست،قیامتی،نمازنمی خونه...»

باورنکردم وگفتم:«تهمت نزن مرتضیوازکجامعلوم که نمی خونه،شاید شما ندیدنش.شاید پنهونی می خونه که ریا نشه»

اصغرانگار که مطلبی به ذهنش رسیده باشه وبخواد برای غلبه برمن ازش استفاده کنه گفت:«اخه نماز واجب که ریا نداره پس اگه اینطور باشه حاج اقا سماوات هم باید نمازشو یواشکی بخونه.آره؟»

مش صفریه نگاه سنگین به اصغرومرتضی انداخت وگفت:«روایت هست که اگه سه شبانه روز بایکی بودی ووقت نماز به اندازه ی دورزدن یه نخل ازش دور شدی نباید بهش تهمت تارک الصلاة بودن بزنی.گناه تهمت سنگین تراز بار تمامی کوه...»

اصغروسط حرف مشتی پریدوگفت:«مشتی من خودم پری روز وقت نماز صبح زاغشو چوب زدم به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...»

گفتم:«یعنی خودت هم نمازتو نخوندی؟؟؟»
- مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم اومدم توی سنگر،تاخود طلوع افتاب کشیکشو کشیدم.

- خوب شاید همون موقع که تو رفتی نمازتو بخونی اونم نمازشو خونده...

مشتی که انگار یه هسته ی خرما توی گلوش گیرکرده باشه سرفه ای کردودست گذاشت روی زانووبلندشد، وقت بیرون رفتن از سنگر گفت:«استغفرالله ربی واتوب الیه...»
بعد،انگار بخواد ازجایی فرار کنه به سرعت از سنگر دور شد.اصغرکوتاه نیامدوروبه من گفت:«جواد جون،فدات شم!مگه حدیث نداریم کسی که نمازشو عمدا ترک کنه از رحمت خدا بدوره؟»

- بابا از کجا می دونی تو اخه؟!این بد بخت تازه یه هفته است اومده ،کم کم معلوم میشه دنیا دست کیه...

ادم مرموزی بود؛ساکت وتودار.اصلا انگار نمی توانست باکسی ارتباط برقرار کنه چندباری سعی کردم بهش نزدیک شم،امانشد فقط فهمیدم اسمش کیارش است وداوطلب به جبهه امده از اشپزغذایش رامی گرفت ومی رفت گوشه ای مشغول خوردن میشد.اصلا با جمع کاری نداشت؛فقط برای رزم شب وصبحگاه با بچه ها یکجا می دیدمش اغلب هم سعی می کرد دژبان بایسته تا اینکه بره کمین.

یه بار یکی از بچه های دسته ی ویژه بهش متلک انداخته بود که:«رفیقمون از کمین می ترسه!توی دژبانی بیشتربهش حال میده...»

فقط یه نگاه ویه لبخند؛تحویلش داده ورفت سمت دستشویی ها؛هرچند دیدم درحال رفتن داره اشکاشو ازروی صورت سفیدوریش های بورش پاک می کنه.

دوروز بعداز این ماجرا بودکه به سنگرعملیات امدوگفت:«می خوام برم کمین»

حاج اکبر یه نگاهی بهش انداخت وگفت:«ارش جان!داوطلب کمین تکمیله...»

- کیارش هستم حاج اقا!

- ببخشیدعزیزم،شرمنده!کیارش گل اسمت فراموشم شده بود.

- خواهش می کنم حاج اقا!حالا نمیشه یه جوری مارا هم جابدی؟

حاجی مکثی کردوگفت:«چشم سعی می کنم...»
- لطف می کنی حاجی...

شب باز رفتم سمتش وسلام کردم.به گرمی جواب سلامم راداد ورفت،چند قدمی که برداشت،برگشت سمت من وگفت:«شماهم می ری سنگر کمین اقا جواد؟!»

- آره،چطور مگه؟

من منی کردوگفت:«نزدیک عراقی هاست؟!»

- آره توی محدوده ی اوناست چطورمگه؟!

- هیچی همین طوری....

تشکری کردورفت سمت سنگر خودش.

اخرای شب بود که رفتم سمت سنگرعملیات.حاج اکبردراز کشیده بود،تاوارد شدم بلند شدوباوجود اصرارمن وفشار بازوهام روی شونش،تمام قدجلوم ایستادوگفت:«بفرماجواد جون بفرما...»

- شرمنده حاجی!مزاحمت شدم دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم،ولی دیدم متوجه شدی،باخودم گفتم زشته.بازم ببخشید!

- خداببخشه جوادجون!این حرفا چیه؟خوش اومدی.

- حاجی!غرض ازمزاحمت،می خواستم بگم این پسره کیارش رابذاربا من بیاد کمین،می خوام یه فرصت خوب گیر بیارم تاباهاش تنهاباشم.

حاجی لبخند زدوادامه داد:«حاج اقا سماوات که اینجابودمی گفت توی گردان، دنبالش حرفایی می زنن.تودیگه چرا دنبالشیب؟واسه چی می خوای باهاش بری کمین؟»

- می خوام سراز کارش دربیارم.خوب حاجی جون،به نظرشمافرصت بهتری از کمین دونفره پیدا میشه که من بااون 24ساعت تنها باشم؟

والله چه عرض کنم؟بااوصافی که من شنیدم اصلا بعید می دونم بهخش اجازه بدم بره کمین.میگن اهل نماز نیست،فقط هم تو مراسم زیارت عاشورا شرکت می کنه نه چیز دیگه.

- باز خدارو شکرکه زیارت عاشورا می خونه من فکر می کردم اونم نمیاد.

- پس توهم شنیدی؟مگه نه؟

- آره منم یه چیزایی شنیدم.

- بهش شک داشتم حتی فکرکردم ستون پنجمی باشه،امادیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه نمیاد تو گردان بی نمازی کنه که تابلو بشه درست نمی گم؟

- چرااتفاقا منم به این موضوع فکر کرده بودم واسه همین مطمئنم این یه لمی تو کارش هست که این طوریه. وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.


 - از حفاظت خبرشوگرفتم،میگن سالمه.ولی هرچی به اقا رسول اصرارکردم که بگه این چه جورسالمیه که اهل نمازوخدا نیست،نگفت.

- خوب بلاخره چی میگی حاجی می فرستیش کمین یانه؟

- بایدروش فکرکنم ولی احتمال زیاد نه.من تا ته وتوی این قضیه رو درنیارم،بهش پانمی دم بره کمین. -

هرطور صلاحه حاجی پس من منتظرخبرش باشم؟فقط اگه خواستی بفرستیش بامن بفرستش،باشه؟

- ببینم چی میشه.

حاجی فرستاده بود دنبالم رفتم سمت سنگر عملیات .پتوروکنار زدم.دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته سلام کردم ووارد شدم.حاجی طبق عادت همیشگی اش که موقع ورود همه تمام قدمی ایستاد جلوی پام تمام قد بلندشدوگفت:«خوش اومدی اقا جواد بشین داداش!»

- شرمنده می کنی حاجی!

- روکردم سمت کیارش ودستم رو دراز کردم طرفش وگفتم:«مخلص بچه های بالا هم هستیم داداش یه ده تومنی بگیر به قاعده ی دو تومنی تحویل بگیر.» دستم رابا محبت فشردوسرخ شد.چشم های زاغش رو ازتوی چشمام دزدیدوگفت:«اختیارداریداقا جواد!ماخاک پای شماییم!»

روکردم به حاجی وگفتم:«جانم حاجی،امری داشتید؟»

- عرض شود خدمت اقاجواد گل که فرداکمین بااقاکیارش ،ان شاالله توی سنگر حبیب اللهی.گفتم درجریان باشید واماده.امشب خوب استراحت کنید ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم ان شاالله به سلامت برید برگردید.

من درحالی که سعی داشتم تعجب،خوشحالی واضطرابم رو ازحاجی وکیارش پنهان کنم چشمی گفتم وازدرسنگربیرون رفتم.توی دلم قنداب شدکه بیست وچهارساعت باکیارش تنها توی یه قایق هستیم.هرچنددوست داشتم بدونمچطورحاج اکبرراضی شده که کیارش رو توی تیم کمین راه بده؟فرصت خوبی بود تا سرازکارش دربیارم این پسر که نه بهش می امد بدوشرور باشه ونه نفوذی پس چرا نماز نمی خونه؟چرا حفاظت تاییدش کرده که بیاد گردان عملیات؟خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتونم برای سوالایی که چهار پنج روزی ذهنم روسخت مشغول خودش کرده بودجوابی پیداکنم.

وقتی دونفری توی سنگر کمین،بیست وچهار ساعت مامور شدیم با چشم خودم دیدم که نماز نمی خوند.توی سنگر کمین در کمینش بودم تا سر حرف رو باز کنم.هرچه تقلا کردم تا بتونم حرفم رو شروع کنم نشد.هواتاریک شده بود تقریباهیجده ساعت بدون حرف خاصی باهم بودیم.کم کم داشتم ناامید می شدم که بلاخره دلم رو زدم به دریا.وگفتم:«توکه واسه خاطرخدا می جنگی حیف نیس نماز نمی خونی؟»

اشک توی چشمای قشنگش جمع شدولی با لبخند گفت:«می تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟» -

یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟

- نه تا حالا نخوندم...

طوری این حرف رو رک وصریح گفت که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟

همان وقت داخل سنگر کمین زیر اتش خمپاره ی دشمن تاجایی که خستگی اجازه دادنماز خواندن را یادش دادم.توی تاریک روشنای صبح اولین نمازش روبامن خواند.دونفربعدی با قایق پارویی امدندو جای مارا گرفتندسوار قایق شدیم تا برگردیم پاروزدیم وهور را شکافتیم.هنوز مسافت زیادی نرفته بودیم که خمپاره ای تو اب خورد وپارو از دستش افتاد.

ترکش به فقسه ی سینه وزیر گردنش خورده بود سرش را توی بغل گرفتم باهرنفسی که می کشید خون گرم ازکنار زخم سینه اش بیرون می زد.گردنش را روی دستم نگه داشته بودم ،ولی دیدم فایده ای ندارد.باهرنفس ناقصی که می کشید هق هقی می کردو خون از زخم گردنش بیرون می جهیدمثل یک ماهی تنش تکان می خوردکاری از دستم ساخته نبود وفقط داشتم اسم خانم زهرا سلام الله را صدا می کردم چشم های زاغش را نگاه می کردم که حالا حلقه ی خون تویشان جاگرفته بود.خرخر می کرد.راه نفسش بسته شده بود.قلبم پاره پاره شده بود لبخندکمرنگی روی لبانش مانده بوددرمقابل نگاه مطمئن ومصمم وزیبایش هیچ دفاعی نداشتم کم اورده بودم وتحمل نداشتم. ارام کف قایق خواباندمش وپارو را بدست گرفتم که دیدم به سختی انگشتانش را تکان داد وروی سینه اش صلیبی کشیدوچشمش به اسمان خیره ماند...

گرفته شده ازمجله ای که باامدن مشایی روی کارخواسته یاناخواسته حضورش راکمرنگ کردند....(امتداد)

والسلام.

«یاحق»

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 21:23 توسط سالک مبارز

شهیده!!!؟؟؟؟

یکشنبه هفدهم مرداد 1389

«بسم رب الشهداوالصدیقین»

- یکی به امبولانس زنگ بزنه...

- چی شده؟

- چه اتفاقی افتاده؟

- اِ اینکه محمده!!!چه بلایی سرش اومده؟

- بکشید کنار... بکشید کنار...

- دورشو خلوت کنید...

- می بریمش بیمارستان! 

کمی بعد خیابان کاملا خلوت شده بود فقط مهدی بود جلوی شیشه ی شکسته ی مغازش ایستاده بود.مات ومبهوت داشت به چند دقیقه پیش فکر می کرد...

                                          ************************

سلام اقا مهدی.داداش مبارک باشه!

- به سلام اقا محمد.مبارک شماهم باشه،راستی اقا محمد چی مبارک باشه؟

- اقا مهدی حلول ماه رمضان دیگه.نماز روزه هاتون قبول درگاه حق.

- تیکه میندازی؟!می دونی که من...

- مهدی جون تیکه چیه؟کنایه کدومه؟

                                        **************************

سیگارشوروشن کردامابازهم فکرش پیش محمد بود مدام تو دلش می گفت:اگه اتفاقی براش بیفته! اگه بمیره!!!من مقصرم...

تو همین فکرا بود که سنگینیه یه دست مردونه رو روی دوشش احساس کرد،سرشو که بلند کرد باچشمای اشک الود رحمان روبه روشد، فهمیده بود چه اتفاقی افتاده بلند شدو سرشو گذاشت رو شونه ی رحمان...

رحمان نیشخندی زد وگفت:پرید!!!!

مهدی گفت: مقصر من بودم من هلش دادم فکرکنم شهید شده نه؟؟؟

رحمان که از تعجب چشماش گرد شده بود پرسید:شهید؟مگه اینجا میدونه جنگه؟

- میدون جنگ نیست امادرراه امر به معروف ونهی از منکر جونشو از دست داد...

سیگارشو انداخت وادامه داد:خیلی لطیف ازم خواست که روزه خواری نکنم اما من...

- یه پیام برات دادفقط چند لحظه به هوش اومد بین همه ی پرسنل بیمارستان رضایت داد که کسی کاریت نداشته باشه.

دیگه طاقت نیاورد کلیدارو داددست رحمان ورفت....

«یاحق»

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 11:34 توسط سالک مبارز

به جای سلام دوباره!

دوشنبه یازدهم مرداد 1389

«بسم رب الشهدا والصدیقین»

دومین سال که راهی جنوب شده بودکاملا اتفاقی بودنذرکرده بود اگه بره روزی که کاروان مسیرش شلمچه است روزه بگیره.هواگرم بود کولرماشین هم خراب شده بود.ازاروند کنارکه سوار اتوبوس شده بودند یه ریز باخودش کلنجار می رفت گاهی باخودش دعوا می کردم کمی بعد به خودش ارامش میداد خلاصه وسطای ظهر بود که رسیدن شلمچه ازاتوبوس که پیاده شد رفت وچفیه ی یادگاری پدرشو خیس کرد وکشید روسرش دیگه غرنمی زد رفت حسینیه ومنتظرشد تا نمازوبه جماعت بخونن چنددقیقه ای نشست کنارضریح شهداچشمای سیاهشو دوخته بود به کفن شهدا...بی اختیار اشک از چشماش پایین میومدوقت ناهار که شد از حسینیه زد بیرون ورفت یه جای خلوت پیداکرد ونشست جانمازش که یه تیکه چفیه ی کوچیک بودرو،روزمین انداخت خودش هم نشست روی خاکا...

دیگه گرمای هوااذیتش نمی کرد حتی حس گشنگی وتشنگیشو هم از یاد برده بود...بلندشدودورکعت نماز زیارت خوند بعد هم زیارت عاشورا...

به سجده که رفته بود ناخود اگاه صدای دختری رو شنید...اقا فرزاد جنوب که بد نگذشته؟

پسرباعشوه جوابشو دادنه البته که نه برعکس خیلی هم خوش می گذره...مگه میشه بادوستان بیای بیرون خوش نگذره!

دختر که انتظار این جوابوداشت ادامه داد:خب خدارو شکر می دونید چون من اصرار کردم که بیاید برای همین می پرسم که خدایی نکرده...

پسر پیش دستی کردوگفت:خیر بفرمایید خوشحالم که ازم خواستید...

دیگه هیچ صدایی به گوشش نرسید سکوت بود سکوت محض سرش رابلند کرد اطرافش پربوداز چهره های نورانی نمی شناختشان اما اشنابه نظرش می رسیدند...

اشک چشمانش را پرکرده بود انگار امسال امده بود گلایه کنداز شهداشاکی بوداز انان شروع کرد به گریه کردند زار زار اشک از چشمه ی چشمانش می جوشید روی گونه هایش می غلتید فردی نزدیک امد چهره اش بسیار اشنا بود اری پدرش بود دراغوشش کشید پیراهن خاکی پدرخیس شده بودازاشکهایش...

لبخند ملیح پدر ارامش رادوباره به او برگرداند پدر با دستانش سرش را بلند کرد وروبه روی خودش نگه داشت وگفت چه شده پسرم؟برای چه این گونه دلشکسته امده ای؟! ا

شکهایش راپاک کرد وگفت بابا فرج...

مردرزمنده دست برشانه ی پسرزدوگفت:صبرکن پسرم.او خواهد امد...

بابا مگرنمی بینی به اینجاهم رحم نمی کنند...گریه امانش رابرید ادامه حرف برایش سخت بوداما...بابای خوبم امده ام که کمک بگیرم نمی دانی حربه ی شیطان بسیجی وغیربسیجی نمی شناسد...غیر بسیجی به اسم دوست بانامحرم ارتباط دارد بسیجی خواهر برادر خطاب می کند بچه های انجمن اسلامی قبول کرده اند که گناه می کند باروابطش اما بسیجیان می گویند روابط کاریست بابا بگو چه فرق است میان دختر پسر بسیجی وغیر بسیجی؟چرا بعضی بسیجی نماها ابروی بسیجی حضرت روح را می برند؟؟؟

مرد رزمنده خنده ای کردوگفت بلند شو پسرم وقت نماز است...

محسن محسن چی میگی؟بیدارشو وقت اذونه خودت گفتی نمازجماعت خوندنو یادم میدی!

فرزادمن چند وقته خوابیدم؟

بعداز نماز ظهراینجابودی نمی دونم بلندشو مگه خودت نگفتی نماز بخون اونم اول وقت؟!که از گناه وبدی دورباشی می خوام دیگه گناه نکنم محسن زدم بهم با اون خانومه دیگه طرف هیچ دختری نمی رم تا اینکه از راه شرعی ازدواج کنم کاش زودتر میومدم اینجا...

بازبون روزه برام دعا می کنی؟؟؟

سرشو پایین انداخت واروم گفت بابا شرمنده ام نمی دونم تو اون لحظه از دلش چی گذشت که سرشو گذاشت روخاک شلمچه وباصدای بلند گریه کرد...

«یاحق»

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 16:57 توسط سالک مبارز

حامی ما کیست؟؟؟؟

چهارشنبه شانزدهم تیر 1389
«بسم رب الشهدا والصدیقین»
سلام دوستان این اخرین متنی است که براتون می نویسم این خاطره کلی بادل خودم بازی کرده ،هرگزاز خوندنش سیرنمیشم،بهم اطمینان میده که هیچ موقع نترسم از کسانی که چشم طمع دارند برکشور عزیزمان ایران اسلامی  چراکه مردی که حامی این کشور اسلامی وملت مسلمان ان است همیشه مراقب است.این خاطره ی مردی است از سالکان شوریده حال که به رحمت ایزدی پیوسته است.ازیکی ازدوستانش بنام کریم اقا که توسط روس ها به عنوان اسیر جنگی دستگیر شده بود.
واما.... پس از گذشت سالها برای من فرصت وموقعیتی پیش امد که برای تجارت به روسیه سفر کنم ودرانجا پس از پرس وجوهای بسیاراز ایرانیان اذری زبانی که پس از شکنجه وازار بسیار به اجبار ودر شرایط خاص وناگوار در شهرهای مختلف روسیه اسکان داده شده بودند،دریافتم که «کریم اقا»درفاصله ی چند کلیومتری یکی از شهرهای مجاور زندگی محقرانه ای داردواز طریق شیر فروشی امرار معاش می کند!
روزی باهدایت وکمک تنی چند از دوستان بازرگانی که داشتم بااحتیاط کامل وبا درنظر گرفتن جوانب امر به سراغ اورفتم،و او با دیدن من بسیار بهت زده شد،وگفت من از حضور تو دراینجا بسیار نگرانم ومی ترسم با مشکلی روبه رو شوی چون من وتمامی هموطنان اذری زبانم تحت نظریم وشدیدا مارا کنترل می کنند.وپس از ان مرا به پستوی کلبه ی کوچکی که داشت برد واز من خواست بدون هماهنگی قبلی بااواز انجا بیرون نیام!به سراغ دکه ی شیر فروشی خود رفت تاعدم حضور او برایش مشکل ساز نباشد!
ساعتی از ظهر گذشته بود که به کلبه برگشت تا مقدمات ناهاررا فراهم کنداز بوی غذایی که در کلبه پیچیده بود فهمیدم سرگرم درست کردن خاگینه است!همان غذایی که باب طبع من است ودر تبریز بارها برای او اماده کرده بودم وهمین امر سبب شد که خاطره های گذشته درذهنم جان بگیرد وزخمی که از دیرباز درسینه داشتم حتی بادیدن او التیام نپذیرد. هنوزدرلابه لای همین خاطرات دست وپامی زدم که شنیدم کسی بالحن خشن وعتاب الود یار دیرینه ی مراصدا می کند:
رفیق کریم!...رفیق کریم!... نفس درسینه ام از ترس حبس شد
وباخودم گفتم:دیدی ای دل غافل!امد به سرم از انچه می ترسیدم!بیهوده نیست که گفته اند:مرگ یکبار شیون هم یکبار!یکبار مردن هزاربار بهتر از این زندگی طاقت فرساست!اینجا که روزی باید هزاربار مرد وهزاربار جان سپرد ان هم به خاطر چه!؟به خاطر اینکه فقط زنده باشی؟! ویادلت خوش باشد که زنده ای وهنوز نفس می کشی؟!به راستی زندگی در اینجا به این دردسرها نمی ارزد!باید عطای زنده ماندن دراین جهنم دنیا را به لقایش بخشید!
این مطالب به سرعت برق از ذهنم می گذشت که شنیدم «کریم اقا»یار دیرینه ی من بالهجه ی شیرین اذری خود زمزمه می کند:یاابا صالح المهدی!دستم به دامانت!نکند برای این رفیق من تله ای گذاشته حالا امده که شکار خود راببرد!
وبعد درحالی که سینه اش راصاف می کرد ،گفت: بامن بودید؟!الساعه خدمت می رسم قربان!واز خانه خارج شد.
خدا می داند تا اوبرگرددبرمن چه گذشت!ادمیزاد معمولا در این مواقع بدترین فکرها به خاطرش خطور می کندودر مورد عزیزانش بدترین نوع پیشامد هادر ذهنش نقش می بندد!
دقایق به کندی می گذشت ولحظه لحظه برتعداد ضربان قلبم افزوده میشد.اب دهان خشک شده بودو بغضی بی امان گلویم را می فشرد.در پریشان حالیِ عجیبی به سر می بردم.
باصدای بسته شدن درِ کلبه به خود امدم بی اختیار پرده ی پستورا کنار زدم!و«کریم اقا»درحالی که می خندید گفت: رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت. وهنگامی که دید حال چندان مساعدی ندارم ادامه داد:خدارا شکر که مشکلی پیش نیامد راحت باش فعلا خطری ماراتهدید نمی کند می توانیم خاگینه راباهم بخوریم فکر نمی کنم دیگرکسی مزاحمتی برایمان فراهم کند مگر انکه مشکل تازه ای پیش بیاید
گفتم:«کریم اقا»!مگر یادت رفته است که بزرگان گفته اند:«عَلیکُم بِالمُتون لا بالحواشی!این که تورا صدا زد چه کسی بود؟دوست واشنا که به نظر نمی رسید لحن خشن وامرانه ای داشت.
گفت:سردسته سالدات روسیه مستقر در این منطقه بود،طبعا ادم بسیار بی رحم وبی ادب است امده بود سروگوشی اب بدهد!گاهی در ایام هفته به سراغم می اید ولیوان شیری می نوشد وخودی نشان می دهد!امروز هم از بخت بد تو سروکله اش پیداشد.
گفتم:فکر نمی کنی که امدن او بخاطر کار دیگری باشد؟!
گفت:نمی دانم ادم از کار این مزدورها سر در نمی اورد!ولی فکر نمی کنم که از امدن تو به اینجا بویی برده  باشد،چون اگر خبر داشت اولا تنها نمی امد ثانیا بی درنگ دست به کار می شد ومن وتورا کت بسته با خود می برد!
به هنگام نوشیدن چای از او پرسیدم:راستی کریم اقا خاطره ی خوشی از اقامت در اینجا نداری؟!وضعی که من می بینم مالامال از دلهره ودلواپسی است.
گفت تنها خاطره ی خوشی که دارم مربوط به اولین سال اقامتم دراینجاست.دران موقع ژوزف جوگاشویلی معروف به استالین در نهایت خودکامگی بر قلمرو کشور روسیه حکومت می راندوکارگزاران حکومت دیکتاتوری اودر جای جای این قلمرو وسیع جغرافیایی مستقر بودند وبه بهانه های مختلف اموال مردم ستمدیده را چپاول می کردندواز دستیازی به نوامیس انان نیز ابایی نداشتند!
بااغاز جنگ جهانی دوم که حدود4سال به درازا کشیددامنه ی بیداد رژیم استالین به منظور تامین هزینه ی جنگ حتی نقاط دور افتاده ی روسیه راهم فراگرفت.به طوری که هیچ کس درهیچ منطقه ای از این سرزمین پهناور خودراازگزنداین هجوم بی وفقه  ودامنه دار در امان نمیدید!
درهمین اوضاع نابه سامان ،یک سرهنگ سالخورده ی روسی با اختیارات تام براین منطقه ای که من دران سکونت دارم حکومت می راند ودر اثررفتار قهرامیز ومستبدانه ی او سایه ی ترور ووحشت برهمه جا سایه  افکنده بودوهیچ کس بی اجازه ی او قدرت حرف زدن نداشت تا چه رسد به شکایت واعتراض ودادخواهی!
من دران هنگام در همین دکه ی کوچکی دیدی صبح ها به مشتریان شیر داغ می فروختم ویکی از مشتریان پروپاقرصم همین سرهنگ روسی بود! اوهرروز صبح به هنگام رفتن به ستاد فرماندهی،درجلوی مغازه ی من چند دقیقه ای توقف می کرد وراننده ی او یک لیوان بزرگ شیر ازمن می گرفت وسرهنگ پس از نوشیدن شیر عازم محل کار خود میشد.
 روزی از روزها که مشتری های فراوانی داشتم فراموش کردم که جیره ی سرهنگ روسی را کنار بگذارم  وپاتیل شیر فقط به اندازه ی نیم لیوان شیر باقی مانده بود که ماشین سواری سرهنگ از دور پیدا شدومن از ترس دست وپای خودرا گم کردم! دران فرصت کوتاه چیزی که به ذهنم رسید افزودن نیم لیوان اب داغ به شیر باقی مانده بود.زیرا با خلق وخوی سرهنگ خشن روسی اشنا بودم ومی دانستم که عذر مرا بخاطر کمبود شیر نخواهد پذیرفت وتصمیم شدیدی درمورد من خواهد گرفت!
وقتی که راننده لیوان شیررا از من گرفت وبه او داد،سرهنگ روسی همین که جرعه ای از ان را نوشید ،نگاه خشم الودی به جانب من انداخت وباناراحتی مابقی شیررا برزمین ریخت واز ماشین پیاده شد،درحالی که به طرف من می امد اسلحه ی کمری خودرا به طرف من نشانه رفت وهنگامی که به نزدیک من رسید لوله ی اسلحه را روی شقیقه ی من گذاشت.!
عضلات صورت او از خشم منقبض شده بودودندانهای خودرا مرتبا برهم می فشرد ومکررا می گفت:خائن! خائن! من که مرگ را جلوی چشمان خودمجسم می دیدم وتا مرگ قدمی بیشتر فاصله نداشتم ازروی اضطرار واز ژرفای دل فریاد کشیدم:یااباصالح ادرکنی!....یااباصالح ادرکنی!...
سرهنگ سالخورده ی روسی به محض شنیدن نام ان حضرت ناگهان به کلی حال خودرا باخت ،دستش به لرزه افتاد وقطرات عرق بر صورتش نشست! بی اختیار لوله اسلحه را از روی شقیقه ی من برداشت ودر حالی که به زحمت حرف می زد از من خواست تا همراهی اش کنم.وپس از سوار شدن به راننده گفت: امروزحالم مساعد نیست نیاز فوری به استراحت دارم !مارا به منزل برسان وبعد به مرکز فرماندهی برگرد.
از تغییر حال سرهنگ انچنان شگفت زده شده بودم که نتوانستم سخنی بگویم ومات ومبهوت از شیشه ی ماشین به بیرون نگاه می کردم ولی هیچ هراسی دردل نداشتم وقوت قلب عجیبی پیدا کرده بودم.بر خلاف من حال سرهنگ سالخورده روسی هیچ تعریفی نداشت وسعی می کرد اضطراب درونی خودراازمن پنهان کند ولی قادربه چنین کاری نبود !
دریک لحظه که نگاهم بانگاه رانند تلاقی کرد،احساس کردم او هم دچاروحشت شده وارامش خودرا از دست داده است وهیچ تمایلی به حضور من در کنار خود ندارد انگار از چیزی می ترسد ولی می خواست خود را بی تفاوت نشان دهد درحالی که نگاه او چیز دیگری می گفت واز هراس درونی او پرده برمی داشت.!وهنگامی که دید چشم از او برنمی دارم سرخودرا به ارامی تکان داد،گویی می خواست بگوید که:دلش به حال من می سوزد!چون می داند چه سرنوشت وحشت ناکی درانتظار من است. به منزل سرهنگ رسیدیم من واو از ماشین پیاده شدیم وراننده پس از ادای احترام نظامی پشت فرمان نشست وبه سرعت از مادور شد.
دیگر از ان ابهت وجذبه ی سرهنگ چیزی نمانده بود.خیلی شل ووارفته راه می رفت ودر نگاهش هنوز اثار ترس واضطراب موج می زد انگار دارد در گذشته ی خود سیر می کردو چیزهایی رابه خاطر می اوردکه باجریان امروز ارتباط دارد!این را حس درونی من به من می گفت واطمینان داشتم که باید از ناحیه ی حضرت ولی عصر عجل الله تعالی ضرب شستی به اونشان داده شده باشندکه بااتفاقی که امروزرخ داددارد ذهن اش را ازار می دهد وگرنه ان سرهنگی را که من وتمامی اهل این منطقه می شناختیم ادمی نبود که فریاد صدها مظلوم بی پناه همچون منی را در گلو خفه نکند. یا به هنگام کشتن ادمی دستش بلرزد یا رنگ ببازد!واز ریختن خون کسی که اورا خائن می داند واهمه داشته باشد!پس باید ماجرایی در پشت پرده باشد وراز مگویی که سالها درسینه ی این سرهنگ سالخورده ی روسی مانده وبه کسی بروز نداده است.
هنگامی که وارد خانه ی سرهنگ می شدم،خودرا از حمایت یک نیروی فوق العاده توانا وماورایی برخوردار می دیدم ودیگر ازان بهت وحیرتی که داشتم بیرون امده بودم ویک احساس درونی مدام به من نهیب می زد که: شجاع باش واهمه را از خود دور کن!مگر نمی بینی که یال وکوپال این سرهنگ مقتدر روسی رااز او گرفته اند؟!درواقع این اوست که در چنگ تو اسیر است نه....!اواکنون به شیری می ماند که نه یالی نه ابهت وقدرتی!از ظاهرش پیداست که کاملا از درون خالی شده مثل یک بنای  زلزله زده دارد ازهم فرومی ریزد!کافی است تلنگری به او بزنی تا نقش زمین شود.
به چشم خود می دیدم که سرهنگ دیگر نای رفتن ندارد وبازحمت بسیار از پله های خانه خودرا بالا کشد!ووقتی که به سرسرای خانه رسیدیم خودرابرروی مبل راحتی کنار در ورودی رها کرد انگار ساعتهاست نخوابیده است وبی خوابی امانش را بریده است!
سربازی که نقش گماشته ی شخصی افسران عالی رتبه را بازی می کرد از لحظه ی ورود مابه خانه چه خوش خدمتی ها که نمی کرد!وچه ادا واصول هایی که در نمی اورد!وهنگامی که خواست تلفنی پزشک بهداری مرکز فرماندهی رابرای معاینه ی او احضار کند،سرهنگ اجازه ندادوامرانه از او خواست تا اورا تنها بگذارد!
بااینکه سرهنگ کم کم حالتا طبیعی خودرا پیدا می کرد ولی از هراسی که در اعماق وجودش رخنه کرده بود کاسته نمی شد!واین را می توانستم از نگاههای بی قرارووحشت زده ی اوبه راحتی بخوانم تصمیم گرفتم سکوت را بشکنم تابه راز تغییر حال ناگهانی او پی ببرم این عمل من در مواقع عادی این کار من گناهی نابخشودنی بود وکیفرسختی به دنبال داشت زیرا کسی جرات نمی کرد از یک افسر روسی سوالی بکند چه رسد ازاین سرهنگ مقتدر سالخورده که رفتار خشونت امیز وهراس انگیز او اهالی منطقه را به وحشت انداخته بود.
 ازاو پرسیدم:برای چه از من خواستید که همراهی تان کنم؟
نگاهی بی رمق خودرا به من دوخت وپس از چند لحظه درنگ گفت:وقتی که لوله ی اسلحه ی کمری ام را روی شقیقه ات گذاشتم واماده ی چکاندن ماشه ی ان شدم توبی اختیار فریاد کشیدی واز کسی کمک خواستی می خواهم بدانم او کیست وباتو چجه نسبتی دارد؟!
گفتم :من به امام زمان پناه بردم واز او استمداد کردم.
گفت:نه!اسمی که صدا کردی این نبود تواز کس دیگری کمک طلبیدی!چرااز گفتن حقیقت طفره می روی؟!
گفتم:او اسامی مختلفی دارد:اباصالح المهدی،حجة بی الحسن العسکری،ولی عصر،امام زمان،مهدی موعود،قائم ال محمدعجل الله تعالی الفرجه الشریف
سرهنگ در حالی که سعی می کرد خودرا روی مبل راحتی جمع وجورکند ازسرکنجکاوی پرسید:اوراازکی می شناسی؟واز چه زمان بااواشناشده ای؟!
در حالی که می خندیم گفتم:من از وقتی خودم را شناختم بااواشنابوده ام کیست که اورا نشناسد؟!
سرهنگ که از تعجب دهانش نیمه باز مانده بود،گفت:من از حرف های تو چیزی سردرنمی اورم!بلاخره به من می گویی اوکیست یانه؟
 گفتم:مامسلمانیم وشیعه وبه دوازده امام معصوم اعتقاد داریم که جانشین برحق پیامبر اسلامند.اخرین انها همان امام بزرگواری است که من از او استمداد کردم. بیتابانه پرسید:مگراودرهمین نزدیکی هاست؟باید به من بگویی محل اقامت او کجاست؟
گفتم:اودرهمه جا حضوردارد والان هم دارد به حرف من وشما گوش می دهد!
رنگ از روی سرهنگ پرید!ارامش خودرا دوباره از دست داد!نگاه خودرا به اطراف چرخاندوهنگامی که مطمئن شدغیرازمن واو کس دیگری انجا نیست باتعجب پرسید:من که کسی را در اینجا نمی بینم!
گفتم:ولی من حضور معنوی اورا دراینجا با تمام وجودم احساس می کنم،تردیدی ندارم که شما دارید چیزی را از من پنهان می کنید!این طور نیست؟!
نمی دانم شما چرا اینقدر نسبت به این نام مقدس حساسیت دارید؟چراازاو می هراسید؟وچرا به محض شنیدن این نام لرزه براندامتان افتادواز کشتن من منصرف شدید؟!حالا نوبت شماست که به من بگویید.صاحب این اسم راازکجا می شناسید؟واز چه زمانی بااواشناشده اید؟ سرهنگ سالخورده ی روسی که می دید توپی را که درزمین من پرتاب کرده بوداینک به زمین خوداوشوت شده است.
گفت:من تابه حال اوراندیده ام،ولی ضرب شست اورا چشیده ام!اودارای نیرویفوق العاده مرموزی است وقدرت ان را دارد که اساس تمام معادله ها رابرهم بریزد!من سالهاست که باتمام وجود اورا باور کرده ام وشکی ندارم که اودرهمه جا حضور داردبی انکه رد پایی از خود بجا بگذارد.!
باانکه او را ندیده ام وهیچ شناختی هم نسبت به اوندارم ولی نمی توانم وقادرنیستم انکارش کنم!چون توان بسیار بالاوقدرت مرموز اورا درمیدان عمل شاهد بوده ام!اخرچیزی که از نزدیک دیدم وقدرت اورا از نزدیک لمس کردم چگونه اورا انکار کنم؟!
چیزی به پایان عمر من نمانده وشاید یکی دوسالی بیشتر زنده نباشم ونمی خواهم رازی را که درسینه دارمباخودبه گور ببرم ولی نمی دانم ایا می توانم به تو اعتماد کنم یانه؟!باید به من قول بدهی که تازنده ام خاطره ای را که برایت تعریف می کنم برای کسی بازگونکنی!چون سازمان اطلاعات روسیه ازان به عنوان یک سند فوق سری یاد می کند وافشاشدن ان به قیمت جان وتباه شدن زندگی نزدیکانم تمام خواهد شد! امروزحس عجیبی دارم ونمی دانم چرادلم می خواهدکه راز دیرینه ی خودراباتو درمیان بگذارمولی هنوز سولا دیگری باقی مانده استکه تو باید جواب بدهی!توکه ادم مذهبی ومعتقدی هستی وپیداست که درعقیده ی خود بسیار راسخ واستواری،چراامروز مرتکب ان عمل خلاف شدی؟مگرباافزودن اب به شیر چه مبلغی عاید تو میشدکه تورا وادار به این کار کرد؟ من هم کل ماجرارا برایش تعریف کردم. سرهنگ که از شنیدن سخنان من انلاب حالی پیدا کرده بود،برخاست وپس از فشردن دست من به خاطر رفتار خشونت امیزش از من معذرت خواست من هم ضمن تشکراز اووصمیمیتی که بامن داردقسم خوردم تا زمانی که زنده است رازاورا درسینه ام نگه دارم. سرهنگ دیگران درجه دارد عالی رتبه ی نبود!بامن هم همانند یک دوست قدیمی سخن می گفت واز سخنان گه گاه عتاب الود من برنمی اشفت،بلکه هرچه می گفتم به گوش جان میشنفت. اوبرایم تعریف کرد: درسال1927میلادی سه سال بعد از مرگ لنین من بادرجه ی سرگردی درنیروی دریایی شوروی خدمت می کردم. روزی از روزها به دستوراستالین فرماندهان عالی نیروی هوایی ودریایی وزمینی را به کاخ کرملین فراخواندند. دراین جلسه استالین شخصا حضور می یابد ونقشه ی فوق العاده سری حمله به صفحات شمالی ایران رابا فرماندهان عالی رتبه ی ارتش درمیان می گذاردوازانان می خواهد ظرف 24ساعتجدول زمان بندی شده ای را تنظیم کنند تاارتش بتواند درساعت معینی ازطریق خشکی ودریا وهوا همزمان وهماهنگ هدف مورد نظر استالین رادرخاک ایران مورد حمله قرارداده وانهارا تصرف نماید. این جدول زمان بندی توسط فرماندهان عالی رتبه ی سه نیروی ارتش روسیهع تنظیم وبعداز تایید استالین دستور حمله به صورت کاملا سری به دیگر فرماندهان نظامی رده های مختلف ابلاغ گردید.
من دراین حمله ی گسترده ی نظامی معاون اسکادران اعزامی نیروی دریایی روسیه به ایران بودم.واز بندری واقع دریکی از شهرهای حاشیه ای دریای خزر به مقصد یکی از بنادر شمالی ایران حرکت کردم وقرار بود طبق جدول زمانی مصوب راس ساعت معین دریک کیلو متری انجا لنگر بیندازم ومنتظر بمانم تاازطریق ستاد کل فرماندهی حمله ی عمومی به فرماندهان نیروهای سه گانه صادر شود.
هنگامی که به پنج کیلومتری سواحل ایران رسیدیم،دیده بان کشتی جنگی مااطلاع دادکه چیزی با سرعت برروی اب در حرکت است وفاصله خودرا هرلحظه با ما کمتر می کند! بادوربین به نقطه ای که او نشان داده بود نگاه کردم اوراست می گفت.چیزی دایره شکل ومدور که شباهتی به قایق های معمولی نداشت باسرعت سرسام اوری به طرف مادر حرکت بودوچند دقیقه ای نگذشت که به فاصله ی پنجاه متری ما رسیددستردادم که به تدریج از سرعت کشتی بکاهند.دیگرفاصله ی چندانی باان نداشتیم. سه نفر بیشتر در داخل ان وسیله ی ناشناخته ی ابی نبودند وتنها چیزی که در وهله ی اول نظرمرا به طرف خود جلب کردپرچم سبز رنگی بود بامیله ای نه چندان بلندی که چیزی برروی ان نوشته شده بود!
یکی از ان سه نفر که جوان نیرومندبلند بالایی بود ایستادودر حالی که به کشتی فرماندهی اشاره می کرد باصدایی رساوبلند کلمه ای برزبان راندومتعاقب ان نه تنها تمامی موتورهای کشتی بلکه سیستم های ارتباطی ومخابراتی ان هم از کار افتاد!وکشتی مجهز جنگی ما به اهن پاره ای تبدیل شدبرروی اب شناور.
من که کاملا غافل گیرشده بودم هرگز تصورنمی کردم باچنین وضعیت غیر عادی روبه روشوم از مترجمی که همراه من بود خواستم تا از ان جوان بپرسد که: ازکجاامده؟وچرا مانع رفتن ماشده؟
مترجم پس از گفتگوبااو به من گفت که این جوان به چند زبان اشناست وبه من می گوید که از شما بپرسم :مگراینجا مرزابی ایران نیست؟شمااینجا چه می کنید؟نکند راه را گم کرده اید؟!
گفتم به او بگو من مامورم معذور وطبق دستور فرمانده نیروی دریایی ارتش روسیه ماموریتی دارم که بایدانجام دهم ان جوان پس از شنیدن ان پاسخ چند دقیقه ای عتاب الود با مترجم سخن گفت که خلاصه ی سخنان این بود: به این اقا بگو اگراو ماموریت دارد تا به خاک ایران تجاوز نماید ماهم از طرف اباصالح المهدی ماموریت داریم دربرابراو بایستیم واز تجاوز ارتش روس به ایران جلوگیری کنیم ایران یک کشورشیعی است وتحت حمایت ما قرار دارد.درزمان لنین هم دوبارارتش روسیه قصدتصرف سواحل شمالی ایران راداشت که مادر برابرش ایستادیم وبه او اجازه ندادیم قدم از قدم بردارد.
مابرای لحظاتی اجازه ی برقراری ارتباط راداری را به او می دهیم تاباستادفرماندهی در مسکو تماس بگیرد وانچه باچشم خوددیده وبا گوش خود شنیده است را گزارش کند!شاید هنوز استالین خاطره ی تلخ ان دو تجاوزبی ثمررابه خاطر داشته باشد! بلافاصله از قسمت مخابرات کشتی به من اطلاع دادندکه سیستم رادار به کار افتاده است!ومن فورا بافرمانده نیروی دریایی تماس گرفتم وبه اوگفتم که به خاطرازکار افتادن سیستم های مخابراتی قادر به تماس مستمر نبودم وفعلا اسکادران اعزامی اودر گردابی دست وپا می زند که قادربه بیرون امدن ازان نیست!وبه اوگفتم که گویااستالین تا کنون دوباردرجریان ایستادگی این نیروی غیرعادی به هنگام هجوم ارتش روسیه به ایران درزمان لنین قرارداشته است!
حدود نیم ساعت بعد به دستور استالین فرمان توقف عملیات نظامی صادر شد،وفرمانده نیروی هوایی روسیه ضمن تماسی که با من داشت گفت: اینم سومین بار است که اززمان لنین تاکنون نقشه ی حمله ی نظامی ما به ایران نقش براب شده است!ماازعهده ی این نیروی مرموزبرنمی اییم!چه می توان کرد گاه گاهی جنگلهای سرسبز شمالی ایران مارا وسوسه می کندویکی از ارزوهایی که همیشه دردل داشته ام تصرف مناطق شمالی این کشور زرخیز است!
سرهنگ پس از گفتن این خاطره مجددا از من خواست که این خاطره راتاهنگامی که درقید حیات است،برای کسی بازگونکنم  وازان بعد رابطه ی دوستی مابا اوبرقرار بود ولی هردو حفظ ظاهر می کردیم واجازه نمی دادیم تا کسی از دوستی فیمابین ما بویی ببرد.  
بلاخره تموم شدامیدوارم حوصله ی خوندنشو داشته باشید.
دوستان خوبم حلالم کنید.
 «یاحق»

 واما منبع:کتاب درمحضرلاهوتیان،جلد دوم،چاپ هفتم،نوشته ی محمد علی مجاهدی(پروانه)

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 16:52 توسط سالک مبارز

خلاصه ای از خطبه ی اقا در روز جمعه.

سه شنبه هجدهم خرداد 1389

«بسم رب الشهدا والصدیقین»

مقام معظم رهبری:

اصلی ترین شاخص امام رحمة الله وخط امام است.

تمسک به گذشته ی افراد هنگامی قابل قبول است که حال فعلی افراد مقابل گذشته ی انان نباشد.

اقا دراغاز سخنرانی خود خطاب به تمام خواهران و برادران فرمودند که تقوا پیشه کنید ودر کل خطبه ی اول به این موضوع چندین بار اشاره نمودند.

ایشان فرمودند که صیانت از اسلام از اوجب واجبات است وحتی از واجب ترین واجبات.امام خمینی رحمة الله علیه برای رسیدن به یک حاکمیت اسلامی وجمهوری اسلامی بااقتدار وشدت وحدت در برابر مشکلات ایستادند.

جمهوری اسلامی طرحی نو بود که امام به دنیا ارائه کردند.امام جمهوری اسلامی را بوجود اورد که هم در دلش اسلامیت داشت وهم جمهوری،یعنی متکی به ارای مردم. هرکس درباره ی حاکمیت اسلامی خلاف این فکر کند خلاف فکر امام است و این واضح ترین خط از خطوط امام است.

شاخص دوم امام جاذبه ودافعهی امام است. انسانهای بزرگ جاذبه ودافعه ی وسیعی دارند. جاذبه ودافعه ی امام نیز طیف وسیعی را در بر می گرفت. مبنا ومعیار جاذبه ودافعه ی امام اسلام ومکتب اسلامی بود. همانگونه که در دعای 44 صحیفه ی سجادیه دعای ورود به ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام از خداوند می خواهند که خدایا دشمنان مارا اشتی ده با ما مگر دشمنی که در راه تو دشمنی کرده ایم بااو که با او هرگز دم از اشتی نخواهیم زد. امام این گونه بود کدورت ودشمنی شخصی با کسی نداشت. دشمنی به خاطر مکتب برای امام مهم بود.امام کمونیستها، لیبرال مسلکان ودلباختگان فرهنگ غرب را از خود طرد می کرد.مرتجعین را از خود دور می کرد بارها انها را محکوم کرده بود. کسانی که در دایره ی فکری امام جای نداشتندامام انان را از خود طرد می کرد. امام کدورت شخصی با کسی نداشت. تا جایی که در وصیت نامه ی پربارش از کمونیستهایی که در داخل کشور جنایت کرده وفرار نموده بودند دعوت کرد که به داخل کشور بیایند وسزای اعمال خود را ببینند که این حکم بسیار اسانتر از حکم الهی است اما اگر جرات بازگشت وتحمل حکم جمهوری اسلامی را ندارند در انجایی که هستند را خود را عوض کنند وخلاف اسلام وجمهوری اسلامی کاری نکنند. امام دعوای شخصی با کسی نداشت. ایشان در دایره ی اسلام جاذبه ودافعه ی خود را اعمال می کردند. تولی وتبری در سیاست هم باید تابع فکر مذهبی و اسلامی باشد. نمی شود خود را پیرو امام دانست ولی در مقابل افکار امام حرکت کرد وزیر پراچم معاندین قرار گرفت. نمی شود در میدان جنگ هم سمت امام بود وهم مقابل امام. نمی شود با امریکا وانگلیس وسیاوموصاد در یک محور جکع شد و خود را پیرو خط امام دانست. باید ببینیم دشمنان دیروز امام در مقابلمان چه موضع گیری هایی می کنند مزدوران قدرتهای گوناگون ومخالفین انقلاب اگر از ما تجلیل می کنند باید به مواضعمان شک کنیم.این معیار وملاک است که امام عرض می کند:«اگر از ماتعریف کردند بدانیم که ما خیانت کاریم».کسانی بیایند ودرخط مقابل امام حرکت کنند، درباره ی مسئله ی قدس در روز قدس انجور موضع گیری کنند، در روز عاشورا ان فضاهت را به بار بیاورند، بعد ما با کسانی که با اساس مبنای امام و حرکت امام صریحا مخالفند، اظهار همراهی کنیم، خودمان را در کنار اینها قرار بدهیم و تعریف کنیم، یا در مقابل اینها سکوت کنیم؛ در عین حال بگوییم دنباله رو امامیم.این امکان ندارد!این قابل قبول نیست ملت این را خوب می فهمند.

شاخص بعدی امام محاسبات معنوی والهی در تدابیر وتصمیماتشان بود.امام محاسبات معنوی را در الویت قرار می دادند وهدفشان کسب راضای خدا بود نه کسب قدرت وجایگاههای ویژه وبه وعده ی الهی اعتماد واطمینان داشتند.کسی که این گونه باشد یاس،غفلت،ترس وغرور برایش معنا ندارد.امام ان زمان که تنها بود مبتلا به یاس وترس نشد وان زمان که ملت کنارش بود مغرور نشد وغفلت نکرد.تا جایی که زمان محاصره ی خرمشهر امام مایوس نشد وزمان ازادی خرمشهر مغرور نشد وگفت که خرمشهر را خدا ازاد کرد.مومن با تمام وجودبه خدا اعتماد وایمان دارد ولی منافق ومشرک به خداوند سوءظن دارند.

ما برای خدا مجاهدت می کنیم،تمام تلاش خود را نیز می کنیم وبه تکلیف خود عمل می کنیم وعده با خداوند است واو بهترین نتیجه را به ما می دهد.صراط مستقیم انقلاب این است.

امام در همه ی امور فردی متقی بود.

جوانان انقلابی ومومن وعاشق امام، رعایت کنید مخالفت و دشمنی با کسی ما را وادار نکند که از جاده ی حق تعدی کنیم.در باره ی کسی که با او دشمنی دارید به دو صورت می شود قضاوت کرد:یکی به درستی وحق ودیگری امیخته با ظلم.

در هیچ انقلابی سابقه ندارد 2ماه بعد از انقلاب رفراندومی صورت بگیرد اما در ایران با همت امام رحمة الله اتفاق افتاد. ویکسال بعد قانون اساسی تدوین وتصویب شد. در سخت ترین دوران(جنگ) اتنخابات تعطیل نشد ویا به تاخیر نیفتاد.مردم مورد توجه امام بودند این خط امام است.

نکته ی دیگر اینکه امام نهضت را جهانی می دانست انقلاب را متعاق به تمام مسلمانان .بلکه غیر مسلمانان می دانست ومعتقد بود بوی خوش و رحمانی اسلام باید در دنیا پراکنده شود وملتهای مسلمان باید وظایف خود را بدانند.

ایشان اسرائیل را غده ای سرطانی می دانست که باید برداشته می شود.امام ملاحظه ی کسی را نمی کرد، وواضح وروشن ومنطقی کلام خود را بیان می کرد. انگلیس وامریکا وبعضی کشورهای متحد معتقد بودند که فلسطین باید حذف شود ملت جعلی اسرائیل ایجاد گردد. اما امام می فرمود واحد جعلی اسرائیل باید نابود گرددوملت فلسطین ازاد شوند.

اسرائیل با حمله به کشتی های کاروان ازادی ان هم در ابهای ازاد خشونت طلبی ووحشی گری خود را به اثبات رسانید. گرچه برای توجیح عمل خود گفت که قصد داشتند کشتی هارابررسی ومانع ورود انها به سواحل غزه شوند اما مثل ... دروغ می گوید. حداکثر کاری که می توانست انجام دهد این بود که هنگام نزدیکی به سواحلش مانع از ورودشان شود. این اشتباهات اسرائیل از جمله حمله به لبنان وتصرف کشتی های کاروان ازادی ومحاصره ی غزه زمینه های سقوط این رژیم غاصب را فراهم می اورد.

میزان زمان حال افراد است.طلحه وزبیر هم 25 سال بعد از پیامبر به روی علی شمشیر کشیدند.

دوستان  بازهم معذرت می خواهم بابت تاخیر.یاحق.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 1:46 توسط سالک مبارز

از ان همه کبوتر فقط یک کبوتر مانده بود....

دوشنبه دهم خرداد 1389

سالها از آن واقعه گذشته بود تا این كه قدیمی های جبهه وجنگ، دریك غروب پاییزی، محفل انس و دیداری ، برپا كردند. حسینیه «عاشقان ثارالله» ساری، محل دیدار یاران و تداعی خاطرات فراموش نشدنی جنگ بود. نم نم باران، روی برگهای زرد خیابانهای شهر می بارید. بوی خاك و علف های باران خورده، خاطرات كودكی را ، در دلها زنده می كرد! باد، همچون خزنده ای در كوچه پس كوچه های شهر، می خزید. حسینیه ، حال وهوای دیگری پیدا كرده بود. دوستان ، یكدیگر را در آغوش می گرفتند و بستر حسینیه از اشك آنان، شسته می شد

.

بعد از نماز جماعت ، نوبت گفتنی ها و ناگفتنی های جنگ بود. از هرگردان چند نفر انتخاب كرده بودند تا خاطراتشان را بازگو كنند. برگزیدگان گردانها درجای مشخصی نشسته بودند. با آغاز برنامه ، قدیمی های گردان امام محمدباقر (ع) ، سیدالشهدا(ع) مالك اشتر، علی بن ابی طالب(ع) و از دل برخاسته هایشان را گفتند تا این كه نوبت آخرین گردان رسید. اما تنها یك نفر درجایگاه، قرار گرفت.

سكوت شكننده ای فضای حسینیه را ، پركرده بود.سرها به این طرف و آن طرف می چرخید و لحظاتی بعد، همهمه ای آرامش آنجا را به هم ریخت هركس، چیزی می گفت:

ـ چرا بچه های گردان صاحب الزمان نیامدند؟

مجری برنامه ، همه را دعوت به سكوت كرد، نماینده گردان، شروع به صحبت كرد:

ـ من حسن رسولی خورشیدكلایی ؛ تنها با زمانده گردان صاحب الزمان به دنبال این معرفی كوتاه صدای گریه او و حاضران بلند شد.

ـ حق این بود كه بقیه هم می آمدند اما چه كنم آنها دوازده سال پیش، مرا تنها گذاشتند و رفتند! من ماندم و خاطراتشان، من ماندم و اندوهی بی پایان حسن همراه باگریه غریبانه خود به نقل خاطره پرداخت:

ـ آخرین لحظه های شكار تانكها بود كه توسط تیربارچی یكی از تانكها، مورد هدف قرار گرفتیم و تیر به صورتم (كنار چشم راست، زیر بینی اش را نشان می دهد) خورد و دیگر چیزی نفهمیدم.

صورت گشاده و نورانی اش جذاب و معنوی می نمود و كلمات شمرده و لحن دل نشینش همه را شیفته خود می كرد. با حال و احساس پاكی حرف می زد و چشمان درشت و آسمانی رنگش را به پایین دوخته بود:

 

حسینیه ، ساكت و خاموش شده بود و تنها صدای نفس حاضران به گوش می رسید.

 به هوش که آمدم دریكی از بیمارستانهای اصفهان بود. دستی به صورت و گردنم كه كرخت و بسته شده بود كشیدم. دركنار چشم راستم نیز تنها جای زخم التیام یافته باقی مانده بود. تعجب كردم كه به این زودی خوب شده است. با چانه ام كمی ور رفتم، می توانستم آن را تا اندازه ای حركت بدهم. سرم را برگرداندم بغل دستی ام كه پیرمرد خوش صورتی بود را خوشحال وخندان دیدم . گلویم خشك شده بود . قدری تقلا كردم تا توانستم با او، كمی صحبت كنم . درآخر پرسیدم: امروز چندمه؟

گفت : بیست و هشتم؟

گمانم این بود كه بالاخره پس از نه روز ـ آن هم با وضعی كه برایم پیش آمده بود ـ یك بار دیگر، قدم به دنیا گذاشته ام. هنوز سرم درد می كرد و خوابم می آمد. چیزی نگذشت كه برادرم وارد اتاق شد. وقتی مرا دید، همانجا ایستاد و شروع كرد به گریه كردن. باخودم گفتم: خبرها چقدر زود به همه می رسه! برادرم جلوتر آمد و سرش را روی سینه ام گذاشت. با هم كلی گریه كردیم.

همه خدا را شكر می كردند. برادرم می گفت: حسن جان! می دانی چندوقته كه بیهوشی؟» سرم را به علامت مثبت تكان دادم از چشمانش معلوم بود كه حرفم را قبول ندارد، از بچگی هم همین طور بود

داداشم لبخندی زد و به پرستارها نگاه كرد، آنها هم با لبخند به من می نگریستند. از میانشان مرد میانسالی راه باز كرد و جلو آمد:

ـ خوب ، حسن آقا! بالاخره به هوش آمدی؟!

ـ و دستی به سرم كشید.

برادرم او را پزشك معالجم معرفی كرد و من هم به نوبه خودم از او تشكر كردم. دكتر كه شاداب به نظر می رسید گفت:

ـ شانس آوردی پسر! گلوله، سیستم بویایی تو را به هم ریخته، از كنار قرنیه چشم چپت رد شده و استخوان حفاظ درونی سرت را خراشیده. خوشبختانه به مغزت آسیبی نرسیده، اما بخش ثابت چانه ات را خرد كرده است . هركس جای تو بود الآن این جا نبود. تو، نزدیك هفتاد روز بیهوش بودی و من و همكارانم خیلی خوشحالیم كه به هوش آمدی و خدا را شكر می كنیم.

دهانم از تعجب ، باز مانده بود!

مكثی كرد و به نقطه ای خیره شد، بعد به ساعت خود، نگاه كرد و ادامه داد:

ـ یك سال طول كشید تا روی پاهایم ایستادم . از بچه های گردان، خبری نداشتم.

دلم برای آنها تنگ شده بود، مدتی بعد به طرف لشگر، كه در «هفت تپه»مستقر بود حركت كردم و یكراست به گردان صاحب الزمان(ع) رفتم.

دراینجا سرش را پایین انداخت و با حالتی محزون، ادامه داد:

ـ از قدیمی های گردان، هیچ خبری نبود. همه شهیدشده بودند. از جوادنژاداكبر گرفته تا آن بچه هایی كه همیشه با هم بودیم . حالا من مانده ام و دنیایی از خاطره ها. واقعاً كه خیلی تنهایم ، امروز می فهمم كه چاره ام دیدار دوستانی است كه دیگر میان ما نیستند. ولی چه فایده كه در باغ شهادت را به روی ما بستند. بچه ها! امروز جز خودمان ، هیچ كس ما را نمی فهمد

و درمیان های های گریه ها «والسلام » آهسته ای گفت و خاموش شد

برای وصال جا مونده ها دعا کنید

برگرفته از وبلاگ خاکریز سبز

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 11:8 توسط سالک مبارز

اندر احوالات پلیس در چهار گوشه دنیا

یکشنبه نهم خرداد 1389
   آمریکا:‏

شما خلافی نمیکنید پلیس برای چک کردن گواهی نامه شما را متوقف میکند. از ماشین پیاده می‌شوید تا برای پلیس توضیح بدهید. پلیس شما را به رگبار میبندد. چندی بعد این اقدام شجاعانه پلیس از شصت هزار کانال پخش میشود. افسر مربوطه مدال شجاعت دریافت میکند. چندی بعد پدر و مادر شما در تلوزیون اعتراف خواهند کرد که شما ادمی عصبی بوده‌اید.‏

ایتالیا:‏

شما مواد وارد می‌کنید. این مساله ربطی به پلیس ندارد. شما توسط مافیا دستگیر شده پس از شکنجه و اعتراف و لو دادن هفت جد و آباد خود در اقیانوس آرام گم می‌شوید.‌‏

انگلیس:‏

از آنجا که شما ایرانی هستید پس یک تروریست هستید و نیازی نیست که خلافی بکنید.‌ شما در مسجد هنگام نماز خواندن به رگبار بسته می‌شوید و پلیس از سر چهار راه میدود تا جوان مربوطه را متوقف کند ولی از آنجا که دیر میرسد و کاری از دستش بر نمی‌آید متاسفانه ارام ارام به سر پستش باز میگردد و جوان مربوطه هم به راه خودش ادامه میدهد.‏

سوییس:‏

شما ادامس خود را داخل جوی آب تف میکنید. 60 دوربین از شما فیلم برداری میکنند. پلیس قبل از اینکه از چهار راه بعدی رد شوید شما را محاصره میکند. شما به کلی جریمه نقدی و زندان محکوم میشوید و پس از سپری کردن دوره محکومیت خود دیپورت میشوید.‏

هلند:‏

در این کشور فقط مسلمان بودن جرم است.‌ و در صورتی که شما این جرم را مرتکب شوید با شما برخورد خاصی نمیشود فقط از ادامه تحصیل، استفاده از مکانهای عمومی، مراجعه به سازمانهای دولتی، شکایت به دادگاه و سایر حقوق شهروندی محروم میشوید.

‌‏ آلمان:‏

شما جرمی مرتکب نمیشوید. شخصی به همسر محجبه شما توهین و دست درازی میکند. شما از او شکایت میکنید. دادگاه تشکیل میشود مجرم همسر شما را به قتل میرساند. پلیس او را نگاه میکند. و تمام رسانه ها این خبر را سانسور میکنند. روز بعد گوگل هم عکس شما را حذف خواهد کرد.‏

ژاپن:‏

شما به اشتباه وارد کوپه زنان در مترو میشوید دو سوت ثانیه بعد شش هزار پلیس شما را با لگد و باتوم  در حالی که دست شما را شکانده اند از کوپه بیرون میکشند. شما بعد از پرداخت جریمه نقدی بلافاصله دیپورت میشوید.‌‏

تلاویو:‏

شما فکر میکنید که اسراییل بد است. صبح فردا را دیگر نمیبینید. کسی نمیفهمد شما کجا رفته اید. اسمتان از لیست کسانی که از مرز گذشته اند حذف میشود. و کلا هیچ سر نخی از رد یابی شما باقی نمیماند. فقط اگر خیلی برای مردم ایران عزیز باشید سالی یک بار عکستان را به عنوان کسانی که در حکومت غاصب اسراییل گم شده اند پخش میکنند.‏

چین:‏

شما خلاف میکنید. اگر در حکومت کاره ای باشید خود کشی میکنید اگر کاره ای نباشید شما اعدام می‌شوید.‌‏

کشوری در شمال خلیج فارس:‏

شما حکومت را به تقلب محکوم میکنید. حاکمیت را به تجاوز محکوم میکنید. به پایگاه های نظامی حمله میکنید. چند نفر را به جرم اینکه صورتشان مو دارد تا حد مرگ میزنید. سر راه یک بسیجی را لخت میکنید و مجبور میکنید تا به شخص اول مملکت توهین کند. چندین بانک را تخریب میکنید اموال عمومی را به آتش میکشید.‏ پلیس شما را نگاه میکند.‌‏ مردم در نماز جمعه علیه مسایل شعار میدهند و خواستار رفتار جدی میشوند. شما تمام اعتقادات مردم را به سخره میگیرید در راهپیمایی دسته جمعی علیه شخص اول کشور شعار میدهید مردم عصبانی میشوند خواستار رفتار جدی با اشوبگران میشوند پلیس به ناچار شما را دستگیر میکند یک کانال تلوزیونی به صورت یواشکی صحنه ای را که شما نا خودآگاه و از روی عادت از یک چراغ قرمز رد شده اید را نشان میدهد شصت روزنامه اعتراض میکنند که این کار تلوزیون ساختار شکنی بوده و حرمت چراغ قرمز را زیر سوال میبرد و باعث میشود عبور از چراغ قرمز عادی شود.‏ دادگاه به ناچار از آنجا که شما تمامی جرمهایی که جزای اعدام داشته اند را انجام داده اید به اعدام محکوم میکند  شما مدتی را در یک پنت هاوس با تعداد کافی خدمه زندانی می‌شوید و بعدا که اب از اسیاب افتاد با قرار وثیقه ازاد می‌شوید.‏   برگرفته از سحرنیوز http://saharnews.ir/view-11758.html

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 23:55 توسط سالک مبارز


سلوکم مبارزه است تا اخرین قطره ی خونم در دفاع از خورشید وماه از پای ننشینم....
اللهم العجل لولیک الفرج
1728550

مرجع کد آهنگ

زيباترين قالبهاي بلاگفا


Powered by BLOGFA
Designed by قالب وبلاگ
خروجی وبلاگ